Error
به خاموشی ما منگر که ما خود معدن رازیم فلک بشکست بال ما وگرنه اهل پروازیم...
سرنوشت مرا از همان روز اول بر پیشانیم حک کردند،قصه ای در گوشم خواندند
و گفتند این نمایشنامه ی زندگیت در زمین است
برو و زندگیش کن
پرسیدم:چرا سهم من تراژدی است؟؟
گفتند:هر کسی را سهمی ست.این هم از آن توست
گفتم:میروم اما قصه ام را دوست ندارم،زیبا نیست.
دست بر دهانم گذاشتند و گفتند:دوستش بدار،چاره ای جز این برایت نیست،تقدیر برایت چنین رقم زده.
گفتم:از خاطرم پاکش کنید تا ندانم تقدیر چه بر سرم می آورم.
قبول کردند و گفتند:برو زندگیش کن گویی هرگز آن را از پیش برایت ننوشته ایم
اکنون که دارم قصه ام را زندگی میکنم گاه زمزمه ای را که در گوشم خواندند به یاد می آورم
نمیدانم شاید درست همه چیز را پاک نکرده اند!
shima*
برایت عمرجاویدان بماند
خدارا میدهم سوگند برعشق
هرآن خواهی برایت آن بماند
بپایت ثروتی افزون بریزد
که چشم دشمنت حیران بماند
تنت سالم سرایت سبز باشد
برایت زندگی آسان بماند
تمام فصل سالت عید باشد
چراغ خانه ات تابان بماند
*~سال نو همگی مبارک~*

اشک در چشمانش حلقه میزد ولی پایین نمی ریخت
ابرهای سیاه روی قلبش سنگینی میکردند
گویی خیال رفتن هم نداشتند
بیچاره آسمان
بالاخره بغضش ترکید
فریاد زد و سیل اشکهایش را بر زمین ریخت
زمین همان یار دیرینه اش
همان همدم تنهایی هایش
از اشکهای آسمان نوشید و لبریز شد
از اشکهایش خسته نشد
از غرٌش هایش دلگیر نشد
به ناله هایش تا به آخر گوش سپرد
از مشتهای برق آسایش سوخت و اندوهگین نشد
ماند و خیره به آسمان چشم دوخت تا او آرام شود
تا زمین بار دیگر برق لبخند گرمش را به تماشا بنشیند
اگر زمین نبود آسمان چقدر تنها میشد...
shima*
جان میدهم به گوشه زندان سرنوشت
سر را به تازیانه او خم نمی کنم!
افسوس بر دوروزه هستی نمی خورم
زاری براین سراچه ماتم نمی کنم.
با تازیانه های گرانبار جانگداز
پندارد آنکه روحِ مرا رام کرده است!
جان سختی ام نگر، که فریبم نداده است
این بندگی، که زندگیش نام کرده است!
بیمی به دل زمرگ ندارم، که زندگی
جز زهر غم نریخت شرابی به جام من.
گر من به تنگنای ملال آور حیات
آسوده یکنفس زده باشم حرام من!
تا دل به زندگی نسپارم،به صد فریب
می پوشم از کرشمۀ هستی نگاه را.
هر صبح و شب چهره نهان می کنم به اشک
تا ننگرم تبسم خورشیدو ماه را !
ای سرنوشت، ازتو کجا می توان گریخت؟
من راهِ آشیان خود از یاد برده ام.
یکدم مرا به گوشۀ راحت مرا رها مکن
با من تلاش کن که بدانم نمرده ام!
ای سرنوشت مرد نبردت منم بیا !
زخمی دگر بزن که نیافتاده ام هنوز.
شادم از این شکنجه خدا را،مکن دریغ
روح مرا در آتشِ بیداد خود بسوز!
ای سرنوشت، هستی من در نبرد توست
بر من ببخش زندگی جاودانه را !
منشین که دست مرگ زبندم رها کند.
محکم بزن به شانه من تازیانه را .
~فریدون مشیری
| Design By : Pichak |



